![]() |
![]() |
|
| هرگز اجازه ندهيد شكست حرف آخر را بزند. بيائيد مشكلات را شكلات كنيم. |
|
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ: گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد: همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
به قـــولِ خسرو گلسرخی: بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی: تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت زوووووووو..... تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود
به قـــولِ چارلی چاپلین: آموختهام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
به قـــولِ چارلی چاپلین: شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهي: قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
به قـــول ارنستو چه گوارا : دستم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند... اما هیچ کس فکر نکرد که شاید ... یک گل کاشته باشم ...!
به قـــولِ حسین پناهی: این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
به قـــولِ پروفسور حسابی: یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
به قـــولِ والت ویتمن: زندگی به من آموخت؛ بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
به قـــولِ ژان پل سارتر: از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد!
به قـــولِ مارک تواین: آنجا كه آزادي نيست، اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد، اجازه نمی دادند که رای بدهید!
به قـــولِ برتراند راسل: مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند، در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند ! |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:30 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
۱– افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران میکنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز میمانند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص میبینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری میگردند، قدرت خود را از ما گرفتهاند و از خود هیچ قدرتی ندارند. ۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر میبرند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
ادامه دارد... پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 20:34 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
رتبه های اول ایران در جهان.... ۱. بیشترین تولید پسته پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 16:6 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان
دینپژوه میگویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوههای همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامینها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است. اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از اینجا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید میشود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل میشود. ژاپنیها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد. بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامهای به این تیم تحقیقاتی مینویسد و اعلام میکند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.
به خود میبالم که مسلمانم و قرآن کتاب من است............ پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 18:1 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
عجب قصه ایست ماجرای بی سوادی و سنت..!
معلممان به خط فاصله می گفت خط تیره..... او می دانست فاصله ها چه به روز آدمها می آورند..... عشق انسان را داغ و دوست داشتن انسان را پخته می کند....هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود......!!
یا عرض پوزش از نبودن طولانیم..... پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:47 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟ درون خودت چی؟ تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟ برقص خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:35 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟ از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت. از او پرسیدم: منو میشناسی؟ جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه. اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگويد: همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست...
پاینده باشید
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 23:1 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
آمین...............
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 0:46 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
به نیکی زرتشت به اقتدار کوروش وبه استمرار خورشید داشته باشید
ساسان رستم نژاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 13:14 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
شرلوک هلمز کاراگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هچادری زدند و زیر ان خوابیدند. نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ واتسون گفت : میلیونها هلمز گفت : چه نتیجه می گیری ؟ از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است ، شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : واتسون تو احمقی بیش نیستی . نتیجه اول و نتیجه حکایت :
پاینده باشید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 23:53 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند
انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند انسان هاي كوچك مسئله ندارند ///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////// انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 0:3 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
گفت دانایى که گرگى خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک رفته رفته مىشود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مىکند خلق و خوى گرگ پیدا مىکند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست گرچه انسان مىنماید ، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مىدرند گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند گرگها فرمان روایى مىکنند
این ستمکاران که با هم همرهند گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب با که باید گفت این حال عجیب
فریدون مشیری
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 22:6 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم. استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟ شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باش اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی..........
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 13:21 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
خدا : بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده : خدایا سه رکعت زیاد است خدا : بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟ خدا : بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد! خدا : بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله بنده : خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده ملائکه : خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست ملائکه : پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود! خدا : اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد ملائکه : خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟ خدا : او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد… بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری
با تشکر از دوست خوبم افشین پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 14:39 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را ميگذراند به خاطر پروژهاي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر کنترل سخت يا حذف ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براي اين درخواست خود، دلايل زير را عنوان کرده بود: 1-مقدار زياد آن باعث عرق کردن زياد و استفراغ ميشود. 2- عنصر اصلي باران اسيدي است. 3-وقتي به حالت گاز در ميآيد بسيار سوزاننده است. 4- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد ميشود. 5-باعث فرسايش اجسام ميشود. 6-حتي روي ترمز اتومبيلها اثر منفي ميگذارد. 7-حتي در تومورهاي سرطاني يافت شده است. از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلي علاقهاي نشان ندادند و اما فقط يک نفر ميدانست که ماده شيميايي «دي هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است! عنوان پروژه دانشجوي فوق این بود: «ما چقدر زود باور هستيم»
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 13:55 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟)) جوان پاسخ داد: ((هیچ.)) رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.)) رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟)) جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.)) رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد. رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟)) جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.)) رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.)) جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند. بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست. آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید: ((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟)) جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.)) رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.)) جوان گفت: 1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت. 2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود. 3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.)) می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد. هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.
یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند، ((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند. او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟
شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند، تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند. برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد. مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند...
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 0:14 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟ امی خدای عزيز! شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. لاری خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم. ميگی خدای عزيز! شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم. نان خدای عزيز! در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟ جين خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ لوسی خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمیرود؟ آنيتا خدای عزيز! آيا تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ نورما خدای عزيز! چه کسی دور کشورها خط میکشد؟ جان خدای عزيز! من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟ نيل خدای عزيز! آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم. دارلا خدای عزيز! بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود !!!! جويس خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی. دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم) خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی. بروس خدای عزيز! برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادی !!!! دنی خدای عزيز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش. تام خدای عزيز! فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد. روث خدای عزيز! من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم. اليوت خدای عزيز! از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم. راب خدای عزيز! برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟ مارشا خدای عزيز! من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم. با عشق کريس خدای عزيز! ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده. با احترام دونا خدای عزيز! آدمهای بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم. ادی خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم. دين خدای عزيز! فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم. چارلز خدای عزيز! هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم. اون واقعاً معرکه بود. اجين
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم بهمن 1389ساعت 23:13 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
نارسیس: لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره میشود، میتواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره میشود، شکست دهد
------------------------------ برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند ------------------------------ هلن کلر: هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم ---------------------------------- برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید ------------------------------ پائولو کوئلیو: همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم ---------------------------------- اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را غافلگیر کند، درست مانند آغاز ------------------------------- هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد -------------------------- دکتر شریعتی: بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم ------------------------------ آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند ------------------------------- شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت --------------------------------------- ژان پل سارتر: تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ همان خواهد شد که ما می خواهیم ------------------------ جبران خلیل جبران: بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند --------------------------------- مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است ----------------------------- در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند ------------------------- ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی باشی که دیگران می خواهند
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 0:31 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
گفتم : خسته ام گفتی : لا تقنطوا من رحمه الله - از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) گفتم : هیچکس نمی دونه تو دلم چی میگذره گفتی : ان الله یحول بین المرء و قبله - خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24) گفتم : غیر از تو کسی را ندارم گفتی : نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم (ق/16) گفتم : ولی انگار اصلا" منو فراموش کردی گفتی : فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) گفتم : تا کی باید صبر کرد؟ گفتی : و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی : واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس / ۱۰۹)
گفتم : خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه گفتی : عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216) گفتم : انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا" چطور دلت میاد؟ گفتی : ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه (بقره/143) گفتم : دلم گرفته گفتی : بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا، مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود گفتم : اصلا" بی خیال توکلت علی الله گفتی : ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی رو که توکل میکنن را دوست داره (آل عمران/159) گفتم : خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار گفتی : حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که :ومن الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره -بعضی از مردم خدارو فقط به زبون عبادت میکنن . اگه خیری بهشون برسه , امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا امتحان شن , رو گردون میشن.... برگرفته از آوای آریا پاینده باشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 21:12 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
من آموختم كه: پول، پست ترين وسيله براي برتري است. هر زمان كه با دلي گشاده به سوي چيزي مي شتابم، غالبا در انجامش به پيروزي مي رسم. هر اتفاقي كه جاري شود حتي اگر امروز تلخ باشد ، زندگي جريان خواهد داشت و فردائي بهتر را به ارمغان خواهد آورد. حق دارم عصباني و خشمگين باشم ولي حق ندارم خشن و بي رحم باشم. مشاجره دو دوست نميتواند دليلي بر بي علاقگيشان باشد، همانطور كه سكوتشان نميتواند دليلي بر دوستي و تفاهم باشد. هر روز عزيزانم را با عاشقانه ترين كلمات بدرقه كنم، چرا كه شايد آنروز آخرين فرصت ديدار ما باشد.
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خوردهایم
پاینده باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم دی 1389ساعت 23:34 توسط ساسان رستم نژاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شما همان میشوید که به آن فکر میکنید.....
پس بزرگ و قشنگ فکر کنید...... |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1391 بهمن 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 اسفند 1388 آذر 1388 |
|
RSS
|

